تبليغاتX
mikham kami harf bezanam
dost daram ke harfay delamo benevisam
سلام ، اینجا زمین است و صدای ایرانیان منتظر

به خبری که هم اکنون بدست ما رسیده توجه فرمایید : امروز ۱۵ شعبان ۱۴۳۰ غیبت منجی در چنین روزی می شود ۱۱۷۵ سال.

هنوز رب العالمین حجت خود را بر مردم هویدا نکرده، جز این خبر مهمی نیست. آقا جان هنوز بر نفس ما آز و کین و حسد حکم فرماست  هنوز نگار اصلی خویش را نیافته است.

هنوز بشر در زرق و برق دنیا سردر گم است ، هنوز صراطی برای نجات خود از این نکبت نیافته ، هنوز زمین بخیل است و آسمان با خساست می بارد، هنوز بر سر یک مسجد دعواست ، هنوز منجی خویش را نشناخته ایم، هنوز در بر آوردن نیازهای نفسمان بی قراریم، هنوز شرق و غرب زمین خونریزی است، هنوز شمال و جنوب در یخبندان فکری به سر می برند.

هنوز حرمت ها هتک می شود و متجاوزان حد نمی شوند، هنوز بی عدالتی حکم فرماست، هنوز جانهایمان در طمع زنجیرند آری ... هنوز نفس میکشیم   هنوز ... و ... هنوز منتظریم.

آقا بیا بخاطر باران ظهور کن

                                                 ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه عشق می روی

                                                از کوچه های خسته ما هم عبور کن

ضرورت شناخت امام زمان(عج) و پیوند با او:

 پیامبر اکرم فرمود:

هر کس بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است.

-نشناختن امام زمان خود ، به معنی عدم ارتباط با امام است و عدم ارتباط با امام یعنی قطع پیوند هدایت با خداوند  و این همان مرگ جاهلیت و خروج از دین و گمراهی است.

-شناخت راهنما جزو اولین و مهمترین وظایف یک انسان در زندگی است و کوتاهی در این زمینه نابخشودنی و غیر قابل جبران است.

-هر کس با الگو و امام خود محشور می شود. اگر امام او بهشتی باشد ، با او به بهشت می رود و اگر الگوی او جهنمی باشد با او به جهنم می رود.

قرآن کریم می فرماید:

روزی هر قومی را با امامشان دعوت می کنیم

آری تا در محکمه خدا در ارتباطش با امام زمانش پاسخگوی باشد .........

 

      راستی چه قدر با او پیوند داریم ؟!!

 

 این بروشور چند روز پیش بود که به دستم رسید از کسانی که آمادش کرده بودند اجازه گرفتم که اینجا مکتوبش کنم که دوستان عزیزم هم بخونند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 1:13  توسط maryam  | 

هر دو ساکت بودیم، هر یک منتظر دیگری تا سخن بگوید، اما در میان دو روح، تنها وسیله فهمیدن، کلام نیست. حجاهایی که از لب ها و دهان ها می آیند نیستند که دل ها را به هم نزدیک میکنند.

چیزی بزرگتر و خالص تر از آنچه زبان اظهار می کند نیز وجود دارد.

سکوت، روح های ما را روشن می کند، در گوش دل هامان نجوا می کند و آنها را با هم مأنوس می سازد.

سکوت، از خود جدامان می کند، ما را در سپهر جان گردش می دهد و به ملکوت نزدیکتر می سازد.

سکوت، این احساس را در ما بر می انگیزد که کالبد ما چیزی جز زندانِ روح ما نیست و دنیا، صرفآ تبعیدگاهِ جان است.

 

خوشا به حال مردم با صفا

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 15:4  توسط maryam  | 

نمی تونم چیزی بگم فقط از خدا می خوام سال جدید از امسالم واسه خودمون و خانواده هامون بهترین باشه

به خاطر همه خوبیاتم ممنونم

 


واسه همه تو سال جدید ارزو بهترین رو دارم به همگیم عیدو تبرک میگم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 3:57  توسط maryam  | 

¤خجسته عید نورو¤

¤فصل شکفتن شکوفه ها¤

¤فصل بارش باران و رویش سبز و خرّمی مرغزارها¤

¤فصل سرودن نغمه های مستانه بلبلان و هنگامه زندگی دوباره طبیعت¤

 

سال گذشته برای من یه سالی بود که انگار خدا هرچی که من دوست داشتم و همیشه آرزو داشتم٫ واسم فراهم می کرد. طی سالهای عمرم٫ سال پش بهترینش بود.

خدایا می خوام با تمام وجودم٫ واسه همه چی ازت تشکر کنم. واسه تمامه لحضاتی که کمکم کردی٫ ازت ممنونم. خدایا بالاترین نعمت سلامتی٫ ولی تو به من نعمتی بالاتر و والاتر از سلامتی دادی.

خدایا تو به من کَسیو دادی که با بودنه او کنارم٫ انگاری همه دنیا رو با همه نعمتهاش بهم بخشیدی٫ ازت سپاسگذارم.

 عزیزم تو بزرگترین نعمت زندگی من هستی. تک تک لحظاتی که کنارم هستی٬ برام ارزشمندترین لحظاتند.  ممنونم که تو همه شرایت کنارم بودی٫ ممنونم که بدیامو تحمل میکنی.

برای همه خوبیات٫ برای همه صبوریات و برای صفایی که به زندگیم دادی با قدم گذاشتنت به زندگیم٫ یک دنیا ازت ممنونم.

از خدا می خوام تو این سال جدید٫ هرچی که آرزو داری و هرچی که شایسته تو(فرشته زمینی) هست٫ برات فراهم کنه.

اینشاالله که همیشه سلامت و با نشاط باشی.

عید همه شما دوستانه خوب هم مبارک. ایشالا سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 1:14  توسط maryam  | 

شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:17  توسط maryam  | 

بزرگترین گناه                                    ترس

بزرگترین تفریح                                  کار

بزرگترین   بلا                                   نومیدی

بزرگترین شجاعت                             صبر

بزرگترین استاد                                تجربه

بزرگترین اسرار                                 مرگ

بزرگترین افتخار                                ایمان

بزرگترین سود                                 فرزند نیک

بزرگترین هدیه                                 گذشت

و بزرگترین سرمایه                           اعتماد به نفس

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 0:53  توسط maryam  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 0:28  توسط maryam  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 17:48  توسط maryam  | 

اول می خوام از همه ی دوستام تشکر کنم که اومدنو با حضورشون توی جشن تولدم خوشحالم کردن

بعدشم باید یه تشکر ویژه و خاص از همسفر زندگیم کنم که حسابی غافلگیرم کردو یه تولد به یادموندنی تو ذهنم برام جا گذاشت واسه تک تک لحظه های زندگیم ازش ممنونم

یه کلمه می خوام بنویسم هر دوستی اومد توی وب دوست دارم کاملش کنه

خدایا.............................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:32  توسط maryam  | 

عزیزم توی این روزه قشنگ، هدیه کوچک من که بیست و یک شاخه گل رز و هزاروسیصدو شصت و شش شاخه گل شقایق است را، از من قبول کن.

فرشته کوچولو من، بهانه زندگی من تو با اومدنت و ماندنت تو زندگیم به من قشنگ زندگی کردن، آروم و امیدوارانه به فرداها نگاه کردن رو یاد دادی و گلستانی از همه قشنگی های خالق هستی برایم آفریدی. همه اینها رو من مدیونه تو هستم عزیزم. می خواهم گلی از این گلستانه آشنایی که برابم آفریدی، همراه تمامه زیبایی هایش به همراه عزیزم تولد مبارک تقدیمت کنم.

امیدوارم همیشه ماننده هم اکنون دلی پر از محبت و قلبی شاداب و وجودی پر از انرژی داشته باشی. آرزو می کنم که همیشه موفق باشی و به خواستها و آرزوهایت و آنچه لایقه توست، برسی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:40  توسط maryam  | 

خیلی وقته که ننوشتم ولی امشب اومدم که یه کمی بنویسم این مدته اتفاقای زیادی افتاده مهمترینش مراسم عقد خواهریم بود که جاتون خالی خیلی خوش گذشت چند روز قبل از مراسم من و خواهری همش دلمون واسه هم تنگ میشد نمی دونم تا حالا این حس بهتون دست داده یا نه؟  یه حس عجیبی بود ولی بعد از مراسم این حس از بین رفت همه چی مثل قبل شد صبح روز بعد مراسم که از خواب بیدار شدیم ،مراسم داماد کشون راه انداختیم داماد که اومد از در خونه نیومده تو خونه، بهش گفتیم بره حیاط و اسباب اثاثیه رو بیاره بالا و بدون چون وچرا قبول کرد و به این صورت مراسم داماد کشون تا ظهری ادامه پیدا کرد منم که از بی خوابی دیگه چشمام باز نمیشد راه خونه رو در پیش گرفتم (چون ۱-۲ ساعتی بیشتر نشد که بخوابیم) و تا ۲روز بعدش همش خواب بودم 

فردا هم داریم میریم مسافرت اصفهان البته خونه ی عموم، نمیشه واستون سوغاتی هم بیارم چون دسترسی ندارم که بهتون بدمشون فقط دلتون آب میشه

از مسافرتم که بیام انتخاب واحد دانشگاست و بعدشم شروع کلاسا خیلی وقت میشه اصلا از دانشگاه خبری ندارم خیلی هم حس دانشگاه رفتن نیست البته احتمالا از مسافرت بیام حال و هوام عوض شه حس دانشگاه رفتنم میاد

از دوستایم که بهم سر میزنن و فراموش نکردن این وبلاگو ممنونم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:31  توسط maryam  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:0  توسط maryam  | 

شما با بال آفریده شده اید، چرا می خواهید بخزید!!؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13:3  توسط maryam  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 1:20  توسط maryam  | 

مردی قوی هیکل، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند. روز اول ۱۸ درخت برید. رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد، ولی ۱۵ درخت برید. روز سوم بیشتر کار کرد،اما فقط ده درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است. نزد رئیسش رفت و گفت: نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم، درخت کمتری می برم!

رئیسش پرسید: آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟

او گفت: برای این کار وقتی نداشتم. تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:11  توسط maryam  | 

زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته های چادرت دست نیاز می آویزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی

 

رسول خدا (ص) می فرمایند:«زهرا عصاره عصمت است و اگر كمال و جمال تجسمي بود همانا فاطمه مي شد». حضرت فاطمه مرضيه (س)  در وصف مصیبت هایی که بر سرش آمد می گویند: «مصيبت هايى بر من فروريخت كه اگر به روزها افكنده مى شد آنها را به شبهاى تاريك بدل مى نمود.»

باشد كه ما به عنوان شيعيان فاطمه زهرا (س) و عزاداران مصائب او٫ همراه با امیر مومنان به سوگ بانوی بانوان می شینیم. 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 4:51  توسط maryam  | 

بیا تا دوستی هایمان را با گلهای سرخ آغاز کنیم
و عشقمان را با یاسها آذین کنیم
بیا تا با هم ماندن را به زنجیر وفا بسپاریم
کلبه عشق را در بهار در کنار جنگل بسازیم
بیا تا آسمان قلبهایمان را آبی کنیم
وتنها منو تو پرنده های آن باشیم
بیا در کنار دریا همراه با پرستوها ی عاشق
بخوانیم تا که دنیا باور کند
عشق ماندنی است
من زیبا ترین کلمات را در گلدان کاشتم
که روزی تقدیمت کنم ،پس به یاد من باش
وفراموشم نکن..

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 1:35  توسط maryam  | 

 

تولد یه بهانست...  واسه گفتن حرفا ٬ واسه ابراز احساس بی ژرفا ٬ واسه آرزوی بهترین ها

دنیای وبلاگ و وبلاگ نویسی به من یه هدیه داد که امروز تولدشه به نظر من روز تولد با ارزش ترین روز زندگی هر آدمیه ٬ هدیه میتونه یه تبریک ساده باشه و آرزوی خوشبختی و سلامتی برای کسانی که دوسشون داریم

 به وبلاگش بیاید تا شما هم تو این جشن تولد وبلاگی با ما باشید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:25  توسط maryam  | 

وقتی بچه بودم دلم می خواست دنیا را عوض کنم.

بزرگتر که شدم گفتم:دنیا بزرگ است کشورم را تغییر می دهم.

در نوجوانی گفتم:کشورم خیلی بزرگ است بهتر است شهرم را دگرگون سازم.

جوان که شدم گفتم:شهر خیلی بزرگ است محله ی خودرا تغییر می دهم.

به میانسالی که رسیدم گفتم:از خانواده ام شروع می کنم.

در این لحظه ی آخر عمرمی بینم که باید از خودم شروع می کردم،اگر تغییر را از خودم آغاز کرده بودم خانواده ام،محله ام، شهرم، کشورم و جهان را به قدر توانم تغییر می دادم.

با خوندن این متن چی به ذهنت می رسه

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:31  توسط maryam  | 

دیشب کلی نوشتم ولی خب اومدم ثبت کنم پرید

خب من این همه مدت اپ نکردم یکی از عللش این بود که دنبال یه سوژه توپ بودم که با اون اپ کنم ولی خب یافت نشد

یکی دیگه از علل==> اینکه که این ترم کل هفته کلاس دارم جز پنجشنبه و جمعه که اگه این دو روزم کلاس داشتم حتما جنازه میشدم  به این خاطر خیلی فرصت نمیکنم که بیامو این طفلکی اپ کنم

اااااااااااااااا این اولین پست که بعداز شروع امسال دارم می نویسم خب توی عیدی که همش خوابیدم هیچ کار مفید دیگه ای نکردم  نه چرا هفته دوم یه خورده ای درس خوندم  دیگه همین، این از عید من

دوستای وبلاگ نویس هم ببخشید خیلی وقته که نتونستم بهتون سر بزنم ولی میام

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 4:35  توسط maryam  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 21:11  توسط maryam  | 

انقدری دیگه تا تحویل سال نمونده الانم احتمالا بعضیا خوابن بعضیا هم مثل من بی خوابی زده سرشونو بیدار موندن تا سال تحویل بشه بد برن بخوابن ولی خب من اومدم وبلاگو اپ کنم چون این اخرین اپ هست که توی امسال مشه

خدارو شکر امسال سال بدی واسه من نبود و میشه گفت سال خیلی خوبی بود خدا کنه سال جدیدی که در راه از امسالم واسم بهتر باشه البته خدا کنه سال جدید واسه همه عزیزام،دوستام و خود شمایی که داری وبلاگو می خونی خوب باشه و پراز موفقیت

هنوز که عید نشده ولی من پیشاپیش عیدرو به همگی تبریک میگم وارزوی بهترینها رو برای همگی دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط maryam  | 

امسال چهارمین عیدی میشه که پیشمون نیستی دیگه عیدارو دوست ندارم ، دیگه اصلا دلم نمی خواد عید بشه ۳روز به عید سال ۸۳ مونده بود که تنهامون گذاشتی ، انقدر جات معلومه اخه همیشه سال تحویل کنارمون بودی اولین نفری بودی که عیدو بهت تبریک میگفتیم  هر چی به روزای سال جدید نزدیکتر میشه یادو خاطرت پر رنگتر میشه ، می دونی اقاجون وقتی که بودی یه ارامش خاصی داشتیم مثل یه تکیه گاه محکم بودی که همیشه خیالمون راحت بود هیچ اتفاقی نمی افته ولی حالا که نیستی ................... تازه می فهمیم بعضی وقتا واسه خاطر اینکه همه با هم باشیم چقدر توداری میکردی ، بعضی وقتا میگم ای کاش بودی شاید خیلی چیزا فرق میکرد البته شاید نه مطمئنن فرق میکرد ولی خب ..................

دلم خیلی برات تنگ شده ای کاش میشد یه لحظه فقط یه لحظه بازم ...................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 3:20  توسط maryam  | 

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام چطوریییییییییییییید؟؟؟؟

من اومدم حالم خوبه  زندم .... هنوز نفس میکشم............

خب حالا مراسم تشکر====> از همتون ممنونم که تولد توپی واسه وبلاگم گرفتید می دونم جای منم خیلی خالی بود ولی خب نبودم دیگه رفته بودم یه جای خیلی خوب به یاد همتونم بودم .

نپرسید کجا رفته بودم چون نمیگم پس خودتونو خسته نکنید 

شکایت نکنید چرا بهتون سر نمیزنم .......... یه خورده بهم مهلت بدید یواش یواش مزاحم همتون میشم

خیلی الان حرف تو ذهنم نمیاد فقط اومدم اعلام موجودیت کنم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 1:25  توسط maryam  | 

حالا نرو نرو نرو نرو از پیشم
عشق تو آتیش زده به ریشه ام
حالا نرو نرو نرو نرواز پیشمه
از عشق تو دارم دیوونه میشم

چشام گریون
لبام بشته میتونی برگردی پیشم تو هر لحظه
بیا پیش من دختر تو دوباره بدونت چشام اشکاشو کم میاره

تومی گفتی که دوستم داری نمی تونی یه لحظه تنهام بذاری اما رفتی دلمو شکستی
یادته اولین بوسه ی ما چه قشنگ بود زیر نور ماه
همون موقع بود که عاشقت شدم تو رو بردم به اوج رویاهام
ولی تو تنهام گذاشتی روی قلب کوچیکم پا گذاشتیییی
آری آری آری آری آ

حالا نرو نرو نرو نرو از پیشم
عشق تو آتیش زده به ریشه ام
حالا نرو نرو نرو نرواز پیشمه
از عشق تو دارم دیوونه میشم

حالا نرو نرو نرو نرو از پیشم
عشق تو آتیش زده به ریشه ام
حالا نرو نرو نرو نرواز پیشمه
از عشق تو دارم دیوونه میشم

فقط می خوام با تو باشم عاشقه خندهات باشم
رو به چشمای خوشگلت پر بکشم رها باشم
بالا برم تو آسمون اسیر لحظه هات باشم
با رعد و برق اون نگات مهمون رویاها بشم
پر بکشم تا کهکشون تا خونه ی ستاره ها
داد بکشم از اون بالا بگم که عاشقش شدم
آآآآآآ

حالا نرو نرو نرو نرو از پیشم
عشق تو آتیش زده به ریشه ا م
حالا نرو نرو نرو نرواز پیشم
از عشق تو دارم دیوونه میشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 2:36  توسط maryam  |