تبليغاتX
mikham kami harf bezanam
dost daram ke harfay delamo benevisam
اول مي خواستم سلام كنم

حالا الانم ميخواستم بگم كه من خودش نيستم

بچها مريم يه چندوقت نمي توني كه براتون آپ كنه آخه PC خورده به داستان و دیگه بالا نمی یاد

میگم حالا که خودش نیست بیایی یه کم غیبت کنیم آخه خیلی حال میده

خوب من شروع می کنم

مریم خیلی شیطونه هی به این دختر گفتم سر به سره این PC نذار یه روز میشه که اون سر به سرت میذارها!!! ولی خوب گوش نکرد....

بچها فکرش رو بکنید مریم چی به سره خانوادش میاره با این شیطونیاش تازه جالب ترش اینجاست اگه بتونید زمانه بچه گیشو تصور کنید وای من که هروقت این کارو میکنم, میمیرم از خنده

حالا جدا از غیبت من خودم آدمه شیطون خیلی دوست دارم

میگم الانه که دیگه سرو کلش پیدا شه و ...........

خوب دیگه یه شعر بنویسم و برم

عشق يعني خون دل يعني جفا                عشق يعني درد و دل يعني صفا                     عشق يعني يك شهاب و يك سراب           عشق يعني يك سلام و يك جواب                    عشق يعني يك نگاه و يك نياز                عشق يعني عالمي راز و نياز                    عشق يعني تا ابد فاني شدن                   عشق يعني عابد و زاهد شدن                     عشق يعني همچو ليلا خون شدن            یا چو مجنون راهی صحرا شدن
عشق یعنی تیشه فرهاد ها                    عشق یعنی عالم فریاد ها
عشق یعنی زخم کوه بیستون                 عشق یعنی ناله های درد و خون 
عشق یعنی در جهان رسوا شدن             عشق یعنی یکه و تنها شدن 
عشق یعنی التماس و انتظار                 عشق یعنی تا ابد با من بمان...!

راستی مریم گفت که از همه بروبچهایی که میان و نظر میدن تشکر کنم, خوب بچها ممنونم از این که میایین و نظر میدین

می خوام با ی دعا رفعه زحمت کنم

خدایا, خداوندا مریم را به ما برگردان و او را همیشه شیطون و شاد نگه دار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15:32  توسط maryam  | 

حوصله نداشتم ولی خب دلمم واسه وبلاگم تنگ شده بود، گفتم بیام یه سری بهش بزنم یه حالی ازش بپرسم یه یاری ازش بکنم خوشبختانه دوستان هم مارو فراموش نکرده بودن

 

چون ندارم زاد بردگی با گدائی آمدم                               تانوابخشی مرا با بینوائی آمدم

چون ستایش راسزاواری توای فردروف                      دربرت اکنون تهی ازخودستائی آمدم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 1:24  توسط maryam  | 

خدا رو شکر یه مدت فکر کنم نسبتا طولانی قراره که از دست من راحت بشید(الانه که پیش خودتون بگید حمدلله)قراره که این طرفا پیدام نشه

اخه میدونید چه؟ سیستمم خیلی حالش بده به یه عمل درست و حسابی احتیاج داره قراره بره دکتر الانم من اصلا روشنش نمی کنم ،این مطلبم دارم از خونه خالم براتون مینویسم اخه میترسم روشنش کنم که نکنه حالش بدتر بشه

البته میدونم الان میگید خب به ما چه که اومدی خبر بدی؟ هر کاری میخوای انجام بدی بده دیگه چرا دیگه خبر میدی  باشه نزنید رفتمواسه دل خوشی خودم گفتم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 21:10  توسط maryam  | 

امروز کلی فکر کردم که میخوام اپ کنم چی بنویسم از چی بگم خیلی در گیر بودم با خودم که اخر تصمیم گرفتم بیام نت مطمئنن درست میشه بالاخره حرفی هست که برای گفتن داشته باشم

بذارید اول از لحظه سال تحویل بگم که اصلا دوستش ندارم چون اون لحظه که قرار سال تحویل بشه دلشوره عجیبی منو میگیره ول کن هم نیست ،وقتی احساس میکنی ۱ سال قراره به سنت اضافه بشه وای ...... یا اینکه اون لحظه یاد سال قبل می افتی که کی کنارت بوده و حالا نیست و اینکه اون لحظه چقدر جاش خالیه و دلت میخواد که بود و عید بهش تبریک می گفتی ولی خب شغلش طوری که باید در کنار خانواده نباشه و تا صبح بالای سر بیماران باشه تازه بعدش یاد اونای می افتی که دیگه تو این دنیا نیستن که بری دیدنشون و واسه اینکه عیدشونو بخوای بهشون تبریک بگی باید بری سر خاکشون

فردای سال تحویل که میشه باید بدون چون و چرا راه بی افتی دنبال خانواده و از این خونه به اون خونه چون اگه نری کلی واست حرف درمیارن امان از دست این همه حساسیت البته همه خانواده ها اینطوری نیستن ولی از شانس بد ما وای به حالمون اگه یه جا نریم (بزنه زیر ذربینم باشی)

می دونم خیلی حرف زدم ولی این دیگه اخرش بعدش رفع زحمت میکنم

بعد اینکه سال تحویل شد خیلی منتظر شدم که بهم زنگ بزنه و عیدو بهم تبریک بگه ولی نه این کارو نکرد من هنوز توی انتظار به سر میبرم عیبی نداره من از طریق وبلاگم که میدونم هیچ وقت نمی خونتش  عید بهش تبریک میگم و سال پر باری واسش ارزو میکنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 15:15  توسط maryam  |