این مدت که ازتون دور بودم مثل یه بچه خوب نشستم یه خورده درس خوندم(مثبت بازیه دیگه)
اما از دیروز تا الان نتونستم یه کلمه هم بخونم اخه دیروز رفتم یه فاتحه که ریختم بهم مامانم بهم مرتب می گفت نرو ولی من گوش نکردم و راستش اونجا از صاحبای مراسم هم بیشتر اشک ریختم چون یاد آقاجون خودم افتاده بودم واینکه چقدر بدون اون زندگی کردن سخته و وجودش چقدر ارامش بخش بود ![]()
اینم اخرو عاقبت ناگوش گیریه دیگه
اگه به حرف مامانم گوش داده بودم که اینقدر نمی ریختم بهم
تا من باشم که این دفعه به حرف بزرگترم گوش بدم![]()
پاورقی: راستی بعداز امتحاناتم حتما جبران می کنم و میامو به همتون سر میزنم![]()
دوستان اومدم این پست و بنویسم و از همتون عذر خواهی کنم که نتونستم توی وبلاگاتون نظر بدم
به همتون سر زدم ولی نشد نظر بدم و از اینکه بهم سر میزنید ممنون ووو .......
خبر دیگه اینکه یه مدت این طرفا قراره پیدام نشه و بشینم درس بخونم پس تا خدا می دونه کی ..................................![]()
ـ نگید نیست بشینید غیبت کنیدا من بر میگردم و یه مدت کوتاهی نیستم![]()
میگن به گذشته فکر نکنید که هم حالو از دست میدید هم اینده شده قضییه من
بسکه این روزا یاد این موقعهای پارسال می افتم دارم هم حالو از دست میدم هم اینده ، اخه کافیه یه درس بیفتم باید بشینم انتظار بکشم تا اون درس ارائه بشه
(حال کی خدا میدونه)
پارسال این روزا بود که تمومه اسباب و اثاثیمو جمع کردم و رفتم پیش خواهریم(دوستمه ولی از خواهرم بهم نزدیک تر)
تا واسه کنکور توی این مدت باقی مونده درس بخونم
(جونه خودم)و از اونجایی که مامان و باباش تا ۳ ماه نبودن ۲تایی درسی خوندیم تماشایی خدارو شکر
قبولم شدیم ولی بین خودمون بمونه همه می دونستن که ما درس نمی خونیم به خاطر همین کنکور که قبول شدیم شاخ بود که بالای سر همه در اومده بود
................................................
بی خیال بخوام بگم باید کتاب بنویسم