تبليغاتX
mikham kami harf bezanam
dost daram ke harfay delamo benevisam
وقتی وبلاگمو باز کردمو دیدم که دوستان این همه به یادم بودن خیلی خوشحال شدم نمی دونم باور میکنید یا نه ولی یه لحظه همه چیز یادم رفت

این مدت نبودم یه خورده درگیر بودم دوست جونم همونی که مثل خواهربرامه فردا داره میره به خاطر همین این مدت همش پیش اون بودم اخه بعداز ۱۰-۱۲ سال داریم از هم دور میشیم برای هردومون خیلی سخته به خدا کلی دارم تنها میشم تنها تر البته نمیشه اینطوری هردومون از دست میریم بعداز ماه رمضون من یه پام اینجاست یه پام تهرانه

به قول مامانم شدبراتون دیگه

خدایا مواظبش باش ، خدایا به خودت میسپارمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 23:58  توسط maryam  | 

شايد اين جمعه بيايد

                    شایدم .....................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:53  توسط maryam  | 

اومدم یه خبر داغ توپ که خیلی خوشحالم کرد بهتون بدم

صبح بعداز کلی دوندگی واسه انتخاب واحد و خستگی رسیدم خونه دوست جونم زنگ زد گفت که نتایج ازمون با smsاعلام شده و اون هیچی دریافت نکرده در نتیجه قبول نشده و کلی اعصاب منو ریخت بهم ولی من بازم زیر بار نرفتم و مطمئن بودم که قبول میشه دیگه تا الان ازش خبر نداشتم اخه رفته بودم با خواهریم بیرون وقتی رسیدم خونه به گوشی خواهریم smsداد که قبول شده درست مثل پارسال خودم که با فریاد همه خبر دار شدن وبعدش کلی گریه امسالم همین اتفاق افتاد و دوباره لذت قبولی توی کنکورو چشیدم

امیدوارم همه کنکوری ها به آرزوشون برسن واقعا اگه توی اج ناامیدی بفهمی که قبول شدی بهترین هدیه ای ست که از خدا گرفتی هيچ وقت پارسال خودمو فراموش نمي كنم بعد كلي سختي، ناراحتي و در حين نااميدي از زندگي كه فقط اميدم دانشگاه قبول شدن بود و اونم كه مي دونستم خراب كردم از سايت ديدم قبول شدم شايد نيم ساعتي شد كه بي اختيار گريه مي كردم و خدا شكر ميگفتم

خدايا همه همه به آرزوشون برسن 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:23  توسط maryam 

دو سه روزه همش دارم بدو بدو می کنم اخه به قول ملت مخم تاپ داره سیم کارتمو بالاخره فروختم همراه گوشیم اونم چه خطی همه دنبالشن اون وقت من نمی خوامشمنم دیگه ،وقتی بزنه سرم یه کاری بکنم دیگه ول کن نیستم الانم موندم بدونه خط ولی خدا وکیلی راحت شدم حداقل واسه یه مدت راحتم وای که چقدر سختی کشیدم برای فروششون

خدا کنه طاقت بیارم تا اخر این ماه ،طرف اینکه برم سیم کارت بخرم نرم، فکم دیگه بیچاره صداش در اومده یه خورده هم باید فکر این بیچاره باشمبهش استراحت بدم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 15:25  توسط maryam 

بازمن ماندم وخلوتی سرد/ خاطراتی زبگذشته ای دور/ یادعشقی که باحسرت ودرد/ رفت وخاموش شد دردل گور/

اوبه من دل سپردوبجزرنج/ کی شدازعشق من حاصل او/ باغروری که چشم مرابست/ پانهادم بروی دل او/

من به اورنج واندوه دادم/ من به خاک سیاهش نشاندم/ وای برمن،خدایا،خدایا/ من به آغوش گورش کشاندم/

درسکوت لبم ناله پیچید/ شعله شمع مستانه لرزید/ چشم من ازتیرگیها/ قطره اشکی درآن چشم ها دید/

همچوطفلی پشیمان دویدم/ تاکه درپایش افتم خاری/ تابگویم دیوانه بودم/ میتوانی به من رحمت اری

دامنم شمع راسرنگون کرد/ چشم هادرسیاهی فرورفت/ ناله کردم مرو،صبرکن،صبر/ لیکن اورفت،بی گفتگو رفت/

ای کاش میشد غرور دیگه معنا نداشت حتی دیگه رد پایی هم از خودش جا نمیذاشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:39  توسط maryam  |