تبليغاتX
mikham kami harf bezanam
dost daram ke harfay delamo benevisam
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز خسته بودم و دلم می خواست که بازم بخوابم ولی حیف که نمی شد  باید بیدار میشدم کنفرانسمو میخوندم وای که اصلا حوصله درس خوندن نداشتم دوست جونم زنگ زد(با خواهریم فرق میکنه اشتباه نگیرید)گفت خب حالا یه امروزو نرو گفتم نه نمیشه غیبتامو میذارم برای اخر ترم حالا کلی وقت هست، تا نزدیک رفتنم باهم حرف زدیم منم هیچی نشد بخونم، ۱ کلاس داشتم با یاسی  ۳۰/۱۲  قرار گذاشتم که بریم قبض هم بگیریم ، قبضو که گرفتیم نمی دونم یاسی رو چطوری تا دانشگاه رسوندم طفلکی بد جوری فشارش افتاد با کلی آب قند حالشو اوردم سر جاش( از دست این قبضای تلفن ) ۴۰/ ۱بود که رفتیم سر کلاس وقتی وارد شدیم همه فهمیدن که ما یه مرگمون هست وقتی از جریان با خبر شدن همه دلشون سوخت گفتن یاسی برات دعا میکنیم که قبضت دست مامانت یا بابات نیوفته ۳۰ دقیقه سر جمع سر کلاس بودیم ،من که اصلا حوصله کلاس بعدی رو نداشتم گفتم نمیام نشد بخونم یاسی و شیما بیچاره که به خاطر این کلاس اومده بود دانشگاه هم  نرفتن (البته جو گرفتشون) نشستیم توی محوطه و شروع کردیم به چرت وپرت گفتن که یاسی حالش خوب بشه ۲ ساعتی بیکار بودیم که این بار شیما گفت بچه ها کلاس بعدی هم بی خیال بیاد بریم خونه ،منم که از خدام بود بی چون وچرا پذیرفتم وای که چقدر مزه داد بهم دانشگاه باشی ولی سر کلاسات نری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 2:7  توسط maryam  | 

از صبح هر ۱ ساعت یکبار زنگ میزد بهم که امشب باید بیای احیا خونه مامان بزرگه من اگه نیای ال میشه بل میشه اره یادت حنا بندونمم نیومدی اگه امشبم نیای خدا میدونه من چه بلایی سرت میارم 

-باشه میام ولی حق نداری منو بخندونی و یه کاری کنی منو جو بگیره شیطونی کنما میخوام دعا بخونم خدام خداست نذاری دعامو بخونم

بالاخره هر طوری بود مینا منو کشوند خونه مامان بزرگش از در که وارد شدم کلی جذبه گرفتم که امشبو دیگه بی خیال شیطونی بشه این بچه دست منو از پشت بسته ، دعا که شروع شد خانوم سر درد گرفت و میگرنش اُت کرد رفت قرص خورد اومد نخیر نه انگار که سر درد داره شروع کرد چرت گفتن منم با چه بدبختی جلو خودمو گرفتم  که چرت و پرتاشو ادامه ندم ،کم کم شکوفه هم سر درد گرفت و کلا دعا رو جفتی گذاشتن کنار و شروع کردن به حرف زدن و خندیدن بهشونم میگفتم کم حرف بزنین اخه گناه داره نخندین ،مینا خانوم ماشاا... کم که نمیارن میگفت امام علی چون ادم خوبی بوده شب شهادتش خنده میاد اخه ادمای خوب به جای اینکه گریه بیارن خنده میارن،با هر بدبختی بود تا ۵۰ جوشن کبیرو با جم خوندم ولی دیدم نمیشه تند تند شروع کردم خودم خوندم که زودتر تموم کنم برم تو جم شلوغا ،اخه زودم باید میومدم خونه ولی مگه گذاشت شب بیام خونه منم نامردی نکردم و قسم خوردم که نذارم تا صبح بخوابن تا خود صبح یعنی تا ۷ بیدارشون نگه داشتم ۷ که شد گفتم حالا پاشید لباستونو بپوشید بریم خونه ،من خوابم میاد ،توام پاشو برو خونت کم شوهره بیچارتو تنها بزار ،بیچاره ها چشماشون از بی خوابی قرمز شده بود ولی دیدن نخیر نمیشه با من کنار بیان حاضر شدن و دنبال من راه گرفتن رفتن خونه مینا هم تنبه کردم و تا خونش پیاده اوردمش اخه نزدیکیم تموم راه میگفت بابا غلط کردم از این به بعد اگه من شبای احیا شلوغ کردم بزار با ماشین بریم منم رضایت ندادم که ندادم بالاخره باید یه جوری تنبه میشدن واسه بعدشون (اگه من شما ۲تارو شب۲۱دعا کردم حالا ببنید )

خدایا از سر تقصیرات من بگذر من نمی خواستم اینطوری بشه خودت خوب میدونی که تا حالا شب احیا از این کارا نکرده بودم ولی دیشب................................

تورو خدا همتون دعام کنید شب ۱۹ بچه بد شده بودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:14  توسط maryam  | 

نخیر مثل اینکه یکشنبه ها با من لج افتاده این هفته هم ظاهرا قراره سر کلاس این استاد بیچاره بخوابم البته من بیچاره ام مثل اینکه، چون نمیتونم از کلاسش استفاده کنم تا الان نتونستم بخوابم ۱ ساعت دیگه هم باید برم دانشگاه برام دعا کنید اگه تا اخر ترم اینطوری پیش بره این درسو افتادمخدایا بهم رحم کن اخه منی که این همه خوابالوام چرا این یکشنبه ها نمیشه بخوابم

 

نکته: سر فرست میامو جریان نخوابیدنمو میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 6:43  توسط maryam 

انقدر خسته بودم که تا استاد شروع کرد حرف زدن من سرمو گذاشتم روی دسته صندلی و خوابم برد و تا اخر کلاس چیزی متوجه نشدم و اروم اروم صدایی به گوشم خورد که مریمی بلند شو کلاس تموم شد باید بریم طبقه پایین الان کلاس بعدی شروع میشه چشمامو که باز کردم دیدم بله کلی خوابیدم واسه خودم، شروع کردیم خندیدن و کلی منو مسخره کردن که یکدفعه مهشید وارد کلاسمون شد گفت: بچه ها گوش کنید یه اسمسه باحالی برام اومده وقتی خوند خنده روی لبامون خشک شد و من خودم در عین ناباوری اشکام سرازیر شد "یه روز یه دختری با تمام وجود عاشق پسری بود ولی اون پسر چشم نداشت و یه روز پسره به دختره گفت : که اگه بینا بشم تا اخر عمر به با هات میمونم تا اینکه کسی پیدا شد و چشماشو داد به پسره و پسره وقتی بینا شد دید که دختره نا بیناست گفت:من دختر نابینا نمی خوام ،دختره ام قبول کرد و گفت : باشه من میرم ولی مواظب چشمام باش

نمی دونم ولی یه لحظه این موضوع از توی ذهنم خطور کرد که توی دنیای امروز نامردی خیلی زیاد شده و

نکته:می دونم احتمال زیاد همتون شنیدید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:4  توسط maryam  | 

در آن روزهای شیرین خنده های معصومانه ات  وگاه دعواهای شیرین ات را به یاد داری ،وان گاه که تو رفتی دنیای دیگری در برابر چشمانم ظاهر شد،هیچ گاه نتوانستم حتی لحظاتی را بدون تو سپری کنم،گاه قلمی پیدا میکردم و به یادت ترانه های زیبای با هم بودن می سراییدم،و همیشه ترانه هایم را پشت پنجره اتاقم میگذاشتم تا شاید کبوتری ان ها را به تو برساند،ولی افسوس که حتی بادهای بهاری هم در حقم چنین کاری نکردند

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 0:9  توسط maryam  |