تبليغاتX
mikham kami harf bezanam
dost daram ke harfay delamo benevisam
اول از همه یه سلامه خیلی خیلی گرم به همه سلامم خیلی گرم بود درسته؟ آره خودمم میدونم آخه ۱هفته هست که بد رقم سرما خودم٫ بدجوریــــیـم تب داشتم.

بچها یه چی میگم ولی نگید بچه ننست

خیلی دلم واسه خــــــــــــــــــــــــالـــــــــــــــــــــومــــــــــــــــم تنگ شده. وقتی که پیشمه٫ باهام حرف میزنه انقدر آرومم که هیچ کس باورش نمیشه همین الان دلم میخواست دنیا رو نداشتم ولی فقط یه لحظه میتونستم ببینمش

خوب حالا از اینا بگذریم. باز من یه مدت نبودم هرکی هر چرتو پرت و چرندیات دلش خواسته اومده نوشته. دیگه واقعاً یه سریتون دارین بجوری حالم بهم میزننین

نويسنده: حامد
جمعه 27 بهمن1385 ساعت: 12:0
سلام عزیزم
من آپم
منتظرتم
بیا پیشم
ـــــــــــــــــــــــ
نويسنده: سعید
پنجشنبه 26 بهمن1385 ساعت: 19:47
سلام عزیزم
حالت خوبه
من اولین باری هست که میام توی وبلاگت.
وبلاگه قشنگی داری بهت تبریک میگم
راستی با تبادل لینک چطوری؟؟؟
روز ولنتاین رو بهت تبریک میگم
ـــــــــــــــــــــــــ
نويسنده: افلاطون
چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت: 17:28
Happy Valentine’s Day

آپ آپم

منتظرتم
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
خوب آقایون از کجا شروع کنیم
>>>حامد جان شما خوشت می یاد اگه بر فرضه مثال من بیام به ناموسه شما بگم عزیزم خوب حالا توجیح شدی درست که فکرش می کنی میبینی که درست نیست اگه من برگردم به ناموسه شما یه همچین حرفی بزنم دیگه این کارو نکن
ـــــــــــــــ
>>>آقا سعید تو هم که دیگه شاه کار کردی٫ بابا دست مریضا آقا تو خوشت میاد اگه من از راه نرسیده برگردم به خواهره شما بگم (عزیزم) حالا تو فکرش کن اومدی این حرف به زندگی من زدی >>خیلی بدتره<<
ـــــــــــــــــــ
>>>افلاطون جان با شما کاری ندارم فقط یه پیغامی رو اگه میشه از طرف من به مادر و خواهرتون بدین البته درسته کمی از وقتش گذشته ولی دیگه به بزرگواری خودت ببخش از طرفه من مادر و خواهرتو یکی ۲ تا ماچه آب دار کن این برات درسی باشه تا بفهمی نباید با زندگی کسی این طــور
حرف بزنی.
 
خوب حالا به قوله خالومــــــــم یه نکته:>>>>خالومه من بی بته و بی کس و کار نیست که هرکی هر  چرتو پرتی که دلش می خواد بیاد بگه و بعدشم بره.<<<<
 
بچها من منظورم به همه نبود درضمن من و خالومم از همه ممنونیم که میاد و نظر میدین خیلی هاتونم که خیلی خیلی به ما لطف دارین 
 
خوب دیگه ببخشید اگه یکم توپم پر بود(گل مراد گریه میکنه) همیشه باید کسانی باشن که رو مخه آدم نقاشی کنن
 
بگذریم >>همگی مواظبه خودتون باشین خیلی خیلی زیاد
 
 
خـــــــــــــالـــــــــــــــــــومـــــــــــــــــــــــــی قده تمومه دنیا مــــــــــــــــــی خــــــــــــــــــــوامـــــــــــــــــــــــت
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:29  توسط maryam  | 

خدایا دلی ده که جای تو باشد                               لسانی که در وی ثنای تو باشد

الهی عطا کن بفکرم  تو  نوری                                که محصول فکرم دعای تو باشد

الهی عطا کن مرا گوش و قلبی                              که آن گوش پراز صدای تو باشد

الهی چنان کن که این عبدمسکین                          برای  تو خواهد برای  تو  باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 3:4  توسط maryam  | 

دوستای گلم به بزرگواری خودتون ببخشید میدونم پست قبلی مشکل نگارشی داره ولی متنی که ساعت۳۰/۱ نیمه شب با تموم خستگی نوشته بشه بهتراز این نمیشه ...............
+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:33  توسط maryam  | 

امروز واقعا طلبیده شدن رو=> دیدم / تجربه کردم / با تموم وجودم حس کردم

از جلسه امتحان که اومدم بیرون حدوداْ ساعت۳۵/۲ بود(اخرین امتحان بود)ولی بعداز امتحان خونه نیومدم و با شیما موندم دانشگاه تا پرستو بیاد چون با هم کار داشتن حدود ساعت ۴۵/۳بود که پرستو اومد و حسابی سرم گرم شده بود و اصلا فراموش کرده بودم که من باید برم مراسم زیارت عاشورا که یکدفعه ۱۵/۴ دقیقه بود که یادم افتاد، نیم ساعت هم بیشتر وقت نداشتم که خودمو برسونم همین شد که شیما هم یادش افتاد باید بره امامزاده و نذری که داشته ادا کنه پس تصمیم گرفتیم که اول بریم برای زیارت عاشورا بعد هم بریم امامزاده این شد که شیما طلبیده شد که توی مراسم امام حسین شرکت کنه، طوری که حتی خودش نمی خواست بیاد به خاطر کارایی که داشت ولی طلبیده شده بود و اومد زیارت که تموم شد هر دو رفتیم امامزاده و من هم ناخواسته طلبیده شدم امامزاده عبدالله ووقتی رسیدیم اونجا تا دستمون به ضریح خورد اذان دادن اون لحظه بود که دلم لرزید و حکمت طلبیده شدن رو فهمیدم بعداز زیارت امامزاده که داشتیم اونجارو ترک میکریم یادمون افتاد که بله امشب شب جمعه هم بوده و خدا چقدر امروز بهمون لطف کرده که همچین موقعیت هایی نصیبمون کردهتا ما فراموش نکنیم که اون همیشه باهامونه و توی همه شرایط کمکمون میکنه

این همه گفتم که به این نتیجه برسم =>وقتی قرار باشه جایی باشی همه عوامل دست به دست هم میدن تا تواونجا  باشی مثل اینکه ما منتظر پرستو بشیم ،پرستو دیر بیادو ومن فراموش کنم بعد شیما یادش بیاد نذرشو و همین بشه که هردوی ما واسته بشیم برای هم .......................

نکته:امامزاده عبدالله یکی از امامزاده های معروف و معتبر شهرمونه که واقعا باید بطلبه تا بری اونجا

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 1:31  توسط maryam  | 

انقدر به مغزم فشار اوردم که از این مدتی که نبودم واستون بگم ولی نمیدونم چرا هنگ کردم با وجودی که حرف واسه گفتن زیاد داشتم ولی هر کاری کردم حداقل ۲-۳ خطی بنویسم، نتونستم =>فکر کنم ماله اینه که همه حرفا هجوم اوردن منم نمی دونم کدومشونو بگم می خواستم اول از امتحاناتم بگم که چطور شد و چه اتفاقایی اوفتاد دوم میخواستم از محرم بگم و زیارت زیبای عاشورا،دیگه............... حالا شما دیگه با بقیه اش کارتون نباشه همین قدری هم که از مغزم اومدن بیرون خودش کلیه

خب دیگه فعلا برم دیگه هیچی به ذهنم نمیرسه

در ضمن هنوز امتحاناتم تموم نشده

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 3:19  توسط maryam  |