
نمیدونم چرا امروز صبح از وقتی که چشامو باز کردم همین طوری دارم بد میارم فکر کنم یه کاره خلافی کردم که اینطوری شد

اولش که وارده دانشگاه شدم فهمیدم کلاه به چه گندگی رفته سرم

من که ریاضی با استاد خوبی گدفته بودم بر اساس حرف مدیر گروهمون حذفش کردم و با استادی گرفتم که خدا رحم کنهخلاصه این اولیش بود بدش کلی تو دانشگاه الاف شدیم فقط واسه اینکه نیم ساعت سره کلاس باشیم

دوباره کلی الافی واسه تاریخ تحلیلی اونم بری سره کلاس ببینی چه کلاس خشکی "عصاب خورد کنی

دیگه دلم میخواست برم طبقه اخر ساختمون یادگار خودمو از اون بالا پرت کنم پایین

کلاس ثموم شد و بدترین اتفاق پیش اومدیاسی داشت تصادف میکرد واقعا" ۱قدم فاصله داشت با......بالاخره هرطوری بود خداروشکر سالم رسیدیم خونه الانم که داشتم اینیرو مینوشتم یکی از دوستای گلم که از دور بهمsmsداد و کلی خوشحال شدم و تموم بد بیاری ها یادم رفت
+
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 18:27  توسط maryam
|