این مدت که ازتون دور بودم مثل یه بچه خوب نشستم یه خورده درس خوندم(مثبت بازیه دیگه)
اما از دیروز تا الان نتونستم یه کلمه هم بخونم اخه دیروز رفتم یه فاتحه که ریختم بهم مامانم بهم مرتب می گفت نرو ولی من گوش نکردم و راستش اونجا از صاحبای مراسم هم بیشتر اشک ریختم چون یاد آقاجون خودم افتاده بودم واینکه چقدر بدون اون زندگی کردن سخته و وجودش چقدر ارامش بخش بود ![]()
اینم اخرو عاقبت ناگوش گیریه دیگه
اگه به حرف مامانم گوش داده بودم که اینقدر نمی ریختم بهم
تا من باشم که این دفعه به حرف بزرگترم گوش بدم![]()
پاورقی: راستی بعداز امتحاناتم حتما جبران می کنم و میامو به همتون سر میزنم![]()