در آن روزهای شیرین خنده های معصومانه ات وگاه دعواهای شیرین ات را به یاد داری ،وان گاه که تو رفتی دنیای دیگری در برابر چشمانم ظاهر شد،هیچ گاه نتوانستم حتی لحظاتی را بدون تو سپری کنم،گاه قلمی پیدا میکردم و به یادت ترانه های زیبای با هم بودن می سراییدم،و همیشه ترانه هایم را پشت پنجره اتاقم میگذاشتم تا شاید کبوتری ان ها را به تو برساند،ولی افسوس که حتی بادهای بهاری هم در حقم چنین کاری نکردند