-باشه میام ولی حق نداری منو بخندونی و یه کاری کنی منو جو بگیره شیطونی کنما میخوام دعا بخونم خدام خداست نذاری دعامو بخونم![]()
بالاخره هر طوری بود مینا منو کشوند خونه مامان بزرگش از در که وارد شدم کلی جذبه گرفتم که امشبو دیگه بی خیال شیطونی بشه این بچه دست منو از پشت بسته
، دعا که شروع شد خانوم سر درد گرفت و میگرنش اُت کرد رفت قرص خورد اومد نخیر نه انگار که سر درد داره شروع کرد چرت گفتن منم با چه بدبختی جلو خودمو گرفتم که چرت و پرتاشو ادامه ندم
،کم کم شکوفه هم سر درد گرفت و کلا دعا رو جفتی گذاشتن کنار و شروع کردن به حرف زدن و خندیدن بهشونم میگفتم کم حرف بزنین اخه گناه داره نخندین ،مینا خانوم ماشاا... کم که نمیارن
میگفت امام علی چون ادم خوبی بوده شب شهادتش خنده میاد اخه ادمای خوب به جای اینکه گریه بیارن خنده میارن،با هر بدبختی بود تا ۵۰ جوشن کبیرو با جم خوندم ولی دیدم نمیشه
تند تند شروع کردم خودم خوندم که زودتر تموم کنم برم تو جم شلوغا ،اخه زودم باید میومدم خونه ولی مگه گذاشت شب بیام خونه
منم نامردی نکردم و قسم خوردم که نذارم تا صبح بخوابن تا خود صبح یعنی تا ۷ بیدارشون نگه داشتم ۷ که شد گفتم حالا پاشید لباستونو بپوشید بریم خونه ،من خوابم میاد
،توام پاشو برو خونت کم شوهره بیچارتو تنها بزار
،بیچاره ها چشماشون از بی خوابی قرمز شده بود
ولی دیدن نخیر نمیشه با من کنار بیان حاضر شدن و دنبال من راه گرفتن رفتن خونه مینا هم تنبه کردم و تا خونش پیاده اوردمش اخه نزدیکیم تموم راه میگفت بابا غلط کردم از این به بعد اگه من شبای احیا شلوغ کردم بزار با ماشین بریم منم رضایت ندادم که ندادم بالاخره باید یه جوری تنبه میشدن واسه بعدشون
(اگه من شما ۲تارو شب۲۱دعا کردم حالا ببنید )
خدایا از سر تقصیرات من بگذر من نمی خواستم اینطوری بشه خودت خوب میدونی که تا حالا شب احیا از این کارا نکرده بودم ولی دیشب................................![]()
![]()
![]()
تورو خدا همتون دعام کنید شب ۱۹ بچه بد شده بودم![]()
![]()
![]()