از جلسه امتحان که اومدم بیرون حدوداْ ساعت۳۵/۲ بود(اخرین امتحان بود
)ولی بعداز امتحان خونه نیومدم و با شیما موندم دانشگاه تا پرستو بیاد چون با هم کار داشتن حدود ساعت ۴۵/۳بود که پرستو اومد و حسابی سرم گرم شده بود و اصلا فراموش کرده بودم که من باید برم مراسم زیارت عاشورا
که یکدفعه ۱۵/۴ دقیقه بود که یادم افتاد
، نیم ساعت هم بیشتر وقت نداشتم که خودمو برسونم
همین شد که شیما هم یادش افتاد باید بره امامزاده و نذری که داشته ادا کنه
پس تصمیم گرفتیم که اول بریم برای زیارت عاشورا بعد هم بریم امامزاده
این شد که شیما طلبیده شد که توی مراسم امام حسین شرکت کنه، طوری که حتی خودش نمی خواست بیاد به خاطر کارایی که داشت ولی طلبیده شده بود و اومد
زیارت که تموم شد هر دو رفتیم امامزاده و من هم ناخواسته طلبیده شدم امامزاده عبدالله
ووقتی رسیدیم اونجا تا دستمون به ضریح خورد اذان دادن اون لحظه بود که دلم لرزید و حکمت طلبیده شدن رو فهمیدم
بعداز زیارت امامزاده که داشتیم اونجارو ترک میکریم یادمون افتاد که بله امشب شب جمعه هم بوده و خدا چقدر امروز بهمون لطف کرده که همچین موقعیت هایی نصیبمون کرده
تا ما فراموش نکنیم که اون همیشه باهامونه و توی همه شرایط کمکمون میکنه
این همه گفتم که به این نتیجه برسم =>وقتی قرار باشه جایی باشی همه عوامل دست به دست هم میدن تا تواونجا باشی مثل اینکه ما منتظر پرستو بشیم ،پرستو دیر بیادو ومن فراموش کنم بعد شیما یادش بیاد نذرشو و همین بشه که هردوی ما واسته بشیم برای هم .......................
نکته:امامزاده عبدالله یکی از امامزاده های معروف و معتبر شهرمونه که واقعا باید بطلبه تا بری اونجا