خیلی وقته که ننوشتم ولی امشب اومدم که یه کمی بنویسم این مدته اتفاقای زیادی افتاده

مهمترینش مراسم عقد خواهریم بود که جاتون خالی خیلی خوش گذشت

چند روز قبل از مراسم من و خواهری همش دلمون واسه هم تنگ میشد نمی دونم تا حالا این حس بهتون دست داده یا نه؟ یه حس عجیبی بود

ولی بعد از مراسم این حس از بین رفت همه چی مثل قبل شد

صبح روز بعد مراسم که از خواب بیدار شدیم ،مراسم داماد کشون راه انداختیم

داماد که اومد از در خونه نیومده تو خونه، بهش گفتیم بره حیاط و اسباب اثاثیه رو بیاره بالا و بدون چون وچرا قبول کرد و به این صورت مراسم داماد کشون تا ظهری ادامه پیدا کرد

منم که از بی خوابی دیگه چشمام باز نمیشد راه خونه رو در پیش گرفتم

(چون ۱-۲ ساعتی بیشتر نشد که بخوابیم) و تا ۲روز بعدش همش خواب بودم
فردا هم داریم میریم مسافرت اصفهان البته خونه ی عموم
، نمیشه واستون سوغاتی هم بیارم چون دسترسی ندارم که بهتون بدمشون فقط دلتون آب میشه
از مسافرتم که بیام انتخاب واحد دانشگاست و بعدشم شروع کلاسا
خیلی وقت میشه اصلا از دانشگاه خبری ندارم خیلی هم حس دانشگاه رفتن نیست البته احتمالا از مسافرت بیام حال و هوام عوض شه حس دانشگاه رفتنم میاد
از دوستایم که بهم سر میزنن و فراموش نکردن این وبلاگو ممنونم 
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 4:31  توسط maryam
|